آیه ها

من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او...

فالعبودیّةُ هی فاطمة

بسم الله/


فرمود هدف خلقت همه ی همه ی همه ی شما «عبودیت» است؛ که «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ [۱]». آن قدر که اصلاً اگر عبودیت نبود، جن و انس را خلق نمی کردم.

.::.

به حبیبش گفته بود «ای احمد! اگر تو نبودی امکان نداشت آسمان ها را خلق کنم». جمله اش تمام نشده، قید گذاشت و گفت «اگر علی (ع) نبود، امکان نداشت تو را خلق کنم». بعد که خلقت آسمان ها را به حبیب و خلقت حبیب را به ولیّ مقیّد کرد، قید سومی گذاشت برای هر دو تایشان: «اگر فاطمه (س) نبود، امکان نداشت شما دو تا را خلق کنم» [۲].
انگار که خلق عالَم در گروی خلق مقام نبوتِ نبی باشد و خلق نبوتِ نبی در گروی خلق ولایت ولیّ. انگار که خلق عالَم و نبی و ولیّ و همه و همه در گروی خلق فاطمه (س) باشد. انگار که نبی آمده تا نبوت را برساند به ولایت؛ انگار که ولی آمده تا ولایت را برساند به عبودیت. انگار که هدف خلقت، فاطمه (س) باشد. انگار که فاطمه (س) همان مقام عبودیّت باشد.




+ او شب قدر است (کلیک +).

.::.


[۱] جن و انس را نیافریدم مگر برای آن که مرا عبودیت کنند.

(مبارکه ذاریات؛ شریفه پنجاه و ششم)


[۲] یا احمد! لو لاک لمّا خلقتُ الافلاک؛ و لو لا علیٌّ لمّا خلقتُک؛ و لو لا فاطمةُ لمّا خلقتُکُما.

جنةالعاصمة؛ صفحه ۱۶۸

۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۲ ۳ نظر
الف سین

فاطمه‌‌ی خدا

بسم الله


به‌ درستى که عدد ماه‌ها نزد خدا دوازده ماه است؛ در همان روزى که آسمان‌ها و زمین را آفرید در کتاب او چنین بوده؛ و از این دوازده ماه، چهار ماه آن ماه‌های حرام است [۱] ...


• پیرمرد [۲] آیه‌ها را می‌نوشت و می‌گفت: تأویل ماه‌های دوازده‌گانه، دوازده امام‌اند. و منظور از چهار ماه حرام، چهار امامی است که نامشان علی است؛ یعنی «على بن ابی‌طالب»، «على بن الحسین»، «على بن موسى»، و «على بن محمد» صلوات الله و سلامه علیهم. پیرمرد می‌نوشت و می‌گفت و می‌گریست... [کلیک +]


• پیرمرد [۳] رفته بود محضر استاد. گفته بود من لیلةالقدر را نمی‌فهمم. استاد گفته بود و ما أدراک ما لیلةالقدر؟! بعد هم ارجاعش داده بود به کلام امام صادق (ع)؛ آن‌جا که فرموده بودند: «شب، فاطمه (س) است؛ و قدر، خدا [۴]» پیرمرد بعد آن همه سال تازه فهمیده بود که لیلةالقدر یعنی «فاطمه‌‌ی خدا» ... [کلیک +]


• می‌گفت ماهِ حرامِ خدا؛ یعنی امام علی بن موسی (ع) فرموده‌اند: «ما حجت‌های خداییم بر شما و مادرمان فاطمه (س) حجت خداست بر ما [۵]». بعد کمی به آسمان نگاه کرد؛ کاسه‌ی چشم‌هاش که لبریز از اشک شد، گفت: او نه فقط حجت خداست بر حجت‌های خدا، که اگر هزارتا ماهِ خدا هم بیاید، او از هر هزار ماه بهتر است. فاطمه (س) سرچشمه‌ی ماه‌های خداست. بعد زیر لب زمزمه کرد «لیلةالقدرِ خیرٌ مِن ألفِ شهر [۶]»...




.::.


[۱] إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِی کِتَابِ اللَّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ...

(مبارکه‌ی توبه، شریفه‌ی سی‌وششم)


[۲] علامه سیدمحمدحسین طباطبایی


[۳] علامه حسن حسن‌زاده‌ی آملی


[۴] قال الصادق(ع): انا انزلناه فی لیلة القدر، اللیلة فاطمه و القدر الله

(تفسیر فرات کوفی، ص۵۸۱)


[۵] الانتصار، جلد ۷، ص ۲۳۷


[۶] شب قدر بهتر از هزار ماه است.

(مبارکه‌ی قدر، شریفه‌ی سوم)

۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۴۰ ۶ نظر
الف سین

پدرجان

بسم الله/


فرمود:
«أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة [۱]»
عرض کردم:
«یا أَبَانَا! إسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا؛ إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ [۲]»

آیه آمد:

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ [۳]»


+ این جا (کلیک +) را بخوانید.

.::.

[۱] پیامبر (ص): من و علی پدران این امت هستیم. (بحارالانوار، جلد ۳۶)
[۲] ای پدر! برای گناهانمان (از خدا) طلب آمرزش کن؛ به راستی که ما خطاکار بودیم. (مبارکه ی یوسف/ شریفه ی نود و هفتم)
[۳] و اگر هنگامی که آنان بر خود ستم کردند به تو رجوع می‌کردند و از کردار خود به خدا توبه نموده و تو هم برای آنها استغفار می‌کردی و از خدا آمرزش می‌خواستی (مبارکه نساء؛ شریفه ی شصت و چهارم)


۱۰ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۴۰ ۱ نظر
الف سین

دیوار (دل) تکانی قبل از عید

بسم الله/

گاز پاک کن را می پاشم به دیوار! دستمال را می برم بالایِ بالا. "زندگی" را پاک می کنم و می اندیشم به دو روز بودنش... به روزی که به سود من بود و به روزی که به زیانم. به روزی که سود رساندم به زندگی و به روزی که زیان زدم به حیاتم... می رسم به آخر سطر؛ به "خوشگذرانی"... پاک نمی شود. گازپاک کن را دوباره می پاشم به دیوار! خوشگذرانی پاک می شود؛ پاکِ پاک... چشم هام را می بندم تا پاک شدن اسم "علی" را نبینم. قلبم ولی حسش می کند؛ می بیندش...
چشم ها را باز می کنم. دستمال سر فلشی را دارد پاک می کند که انتهایش به جمله "نکرد هم که نکرد! طلبکار که نیستیم!" می رسد. فلش را برعکس با چشم هام دنبال می کنم. ابتدایش می رسد به "خدا جبران می کند!". زیر جبران را با چندتا خط پررنگ کرده ام. خنده ام می گیرد. نوشته ام خدا جبران می کند. بعد عین طلبکارها نوشته ام طلبکار که نیستیم! و طلبکارانه، طلبکار نبودن را با یک فلش به جبران کردن خدا نسبت داده ام...
چشم هام را دوباره می بندم. قلبم حسش می کند؛ می بیندش. چشم ها را باز می کنم. دوباره رسیده ام به اسم علی (ع). دلم نمی آید علی (ع) را پاک کنم. مخصوصاً وقتی با "ابوتراب" عجین شده باشد. زود گازپاک کن را می پاشم روی دیوار! همان سمتی که نوشته ام "من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا دشمنان مرا از این راه طعنه زنند..." راستی اگر یک روز از نظر علم از همه برتر باشم، دیگر دشمنان مرا از این راه طعنه نمی زنند؟ به همین ها فکر می کنم که می بینم دستمال رسید به اشعاری که روی قبر آیت الله بهاءالدینی دیده بودم: "وفدتُ علی الکریم بغیر زاد/ من الحسنات و القلب السلیم/ و حمل الزاد اقبح کل شیء/ اذا الوفود علی الکریم [۱]". چه قدر خوب که زاد و توشه بردن در محضر کریمان بی ادبی است... خوش به حال ما آدم ها که خدایمان کریم است. لابه لای حُسن ظنم به خدا، گاز پاک کن را می پاشم روی "کریم"! به دلم برات می شود "یا ایّها الانسان! ما غرَّکَ بِرَبّکَ الکَریم؟! [۲]" اشک هام به دنبال دلم می ریزند روی زمین. و بیمی که حالا جای امید را در دلم گرفته است...
به خودم که می آیم می بینم چیزی از توضیحاتم درباره "متّقی" و "بینش" و "شناخت" و "عبودیت" و "عشق" نمانده... چیزی از دعای پیامبر (ص) هم نمانده. چشم هام را می بندم و دعای پیامبرم را به فارسی زمزمه می کنم: "خدایا! مرا با فقر به سوی خودت غنی کن! و ما را با وهم غنی شدن از خودت و دست درازی به سمت غیر خودت فقیر مگردان!"... دعام که تمام می شود دوباره حسش می کنم. چشم ها را باز می کنم. دوباره رسیده ام به اسم علی (ع). دلم را یک دله می کنم و این بار گاز پاک کن را می پاشم روی "خاک". چشم هام را می بندم و دستمال را محکم می کشم همان جایی که نوشته ام "خاک باش؛ علی (ع) ابوتراب است." چشم ها را که باز می کنم یک خط روضه شب های جمعه ام را پیش چشمم می بینم [۳]. یادم می آید که امشب هم شب جمعه است... دوباره چشم ها را می بندم. گاز پاک کن را می پاشم روی دیوار. دست راستم را می گذارم روی سینه ام. چشم هام را می بندم و همان طور که با دست چپ دیوار را پاک می کنم می گویم "السلام علیک یا ابن فاطمة الزهراء"... چشم ها را باز می کنم. چیز زیادی نمانده. دستمال را می برم روی "أنین المذنبین أحبُّ إلیّ من تسبیح المسبّحین... [۴]". دلم گرم می شود. محبتش را توی دلم حس می کنم. دستم در پاک کردن قوت می گیرد. زود از روی "آنان که از درون نجوشیده اند، از بیرون پر خواهند شد" عبور می کنم و می رسم به آیه هام. وسطش نوشته ام "أشدُّ حُبّاً لله...[۵]". یک فلش از "والذین آمنوا [۵]" آمده روی "حُبّ" او؛ فلش دیگر آیه های والعصر را به محبتش آمیخته کرده. درست همان جا که بعد از خسران تمام انسان ها دم از ایمان زده: "الا الذین آمنوا...[۶]". فلش ها آمده اند و از دو طرف "الذین آمنوا" را برده اند وسط اشدّ حبّ خدا... وسط همان عشقی که هیچ وقت توی قرآن نیامده و انگار که همه جای قرآن هست...


+ پاکی های روی دیوار من حالا پاکِ پاک شده اند. دیگر اثری از دیوارنوشته هام نیست. اتاقم حالا تکانده شده. دلم ولی مانده است هنوز... آهای آدم های اهل خانه تکانی! عید دل تکانی هاتان مبارک!



.::.

[۱] بخشی از اشعار منتسب به حضرت امیرالمؤمنین (ع) که مشهور است روی قبر حضرت سلمان نوشته اند. ترجمه و داستانش را خودتان سرچ کنید تا حق مطلب ادا شود...

[۲] ای انسان! چه چیزی تو را به پروردگار کریمت مغرور کرده است؟!
مبارکه انفطار/ شریفه ی ششم

[۳] اگر دوست داشتید به وویس این پست [کلیک] گوش دهید.

[۴] ناله ی گناهکاران در نزد من محبوب تر از تسبیح تسبیح کنندگان است.
بخشی از یک حدیث قدسی؛ به نقل از مجموعه آثار شهید مطهری، ج ۲۳، ص ۵۵۰


[۵] مبارکه ی بقره/ شریفه ی صد و شصت و پنجم


[۶] مبارکه ی عصر/ شریفه ی سوم

۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۳۸ ۲ نظر
الف سین

بالاترین افتخار

بسم الله/

او که بعد از آن دلاوری ها، خدا به نَفَس و سُم اسبش قسم خورد [۱]. او که الیَوم به واسطه ی ولایت او أکمَلتُ لکُم دینکم شد [۲]. او که اگر نبود فاِن لَم تفعل فَما بلّغت نصیب رسالت محمد (ص) می شد [۳]. او که خدا ولایتش را با یک "وَ"، عطف کرد به ولایت خودش [۴]. او که در مباهله جانِ پیامبر (ص) بود [۵] و در دانایی، بابِ شهرِ علمِ نبی [۶]. او که دشمنانش زبان به مدحش می گشایند و مَن عِندَه عِلمُ الکتاب [۷] را منسوب به او می دانند [۸]. او که حتی به هنگامه ی جنگ به هدایت دشمنانش حریص است و برای حفظ خونشان دست به دعا برمی دارد [۹]. او، همان هم بازی شبانه ی بچه های یتیم؛ همان کَنَنده ی یک تَنِ درِ خیبر؛ همان قاتل جوانِ عمرو بن عبدود؛ پدر اباالفضل العبّاس (ع)... او، اولین مسلمان، رأس مؤمنان [۱۰]، همان که در بستر پیامبر (ص) نفسش را برای ابتغاء مرضات الله فروخت [۱۱]. او که همان نبأ العظیم [۱۲] است [۱۳]. آن کتاب مُبینی که خدا به او قسم خورده [۱۴]. همان که صراطش هِیَ اقوَمی است که قرآن به سوی آن هدایت می کند [۱۵]. او که مَعَ القرآن است و القرآن مَعَ او [۱۶]. که یک چهارم آیات قرآن است [۱۷]؛ و بلکه بالاتر...
او که اگر نبود بهشت خدا نبود [۱۸]؛ که لو لا علیّ ما عرف دین الله [۱۹]؛ که لو لا علیّ لمحق الدّین و هلک النّاس [۲۰]؛ که لولا علیّ ما أَبان الحقّ من الباطلِ وَ لا مؤمن من کافر [۲۱]؛ که لولا علیّ لم یکن لفاطمة کفواً احداً [۲۲]...
او که نقطه ی بایِ بسم اللهِ سوره ی حمدِ قرآن است [۲۳]. که اگر نباشد، بای بسم اللهِ سوره ی حمدِ قرآن نیست؛ که اگر نباشد بسم اللهِ سوره ی حمدِ قرآن نیست؛ که اگر نباشد سوره ی حمدِ قرآن نیست؛ که اگر نباشد قرآن نیست...
او، یعنی علی بن ابیطالب (علیه السّلام)، وقتی می خواهد از افتخارات خودش بگوید، همه ی این ها و بیشتر از این ها را کنار می گذارد و فقط یک جمله می گوید:
من همسر فاطمه ام [۲۴].
همین ...


.::.
ادامه مطلب...
۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۲۰ ۵ نظر
الف سین

نقطه ی تسلیم

بسم الله/


"إنّا لله" ...
از آن عبارت های کوتاهِ پر از آرامش. از آن ها که غبارِ نشسته بر آیینه ی دل ها از گردباد مصائب را پاک می کند. از آن آیه هایی که از میان جمع و کثرت بَرَت می دارد و تنها و بی واسطه می نشاندت پیش آن که تو را به وحدانیت خودش منتسب کرده. همان احدِ واحدی که خیلی وقت پیش گفته بود ای فرزند آدم! همه چیز برای تو و همه ی تو برای من [۱]. که وقتی همه ی تو برای من بشود، همه ی آن چه را که برای تو بود، برای من می خواهی. همان جایی که امیر بیان (ع) صراحتِ کلام را با چاشنی بلاغت تمام نثارمان کرد: "أنا أریدکم لله و أنتم تُریدوننی لأنفُسکم"؛ من شما را برای خدا می خواهم؛ در حالی که شما مرا برای خودتان می خواهید [۲].
"إنّا لله" ...
اصلاً انگار همین پنج شش تا حرفِ کنارِ هم نشسته، عصاره ی فلسفه ی خلقت اند که در جان واژه ها دمیده شده. انگار همین هایند که باورمان می دهند در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم. حروفِ تسلیمی که حضرت علامه (ره) را به وجد می آورند. و به وجد که می آیند با تمام وجود می نویسند: "ما مِلک خداییم و مالک حق دارد هر گونه تصرفى در مِلک خود بکند [۳]".
"إنّا لله" ...
دل آدم باز می شود با خواندن همین چند حرف. پشت آدم گرم می شود با اندیشیدن به همین چند حرف. آدم جان می گیرد به دیدن این حروف. تازه همین که جان تازه گرفتی، می آید و جانِ مضاعف به تو می بخشد: "مَن کانَ لله، کان اللهُ له [۴]". چه گواراست برای خدا شدن؛ و چه گواراتر آن که خدا برای کسی بشود. فکرش هم آدم را مست می کند. خدا... خدا بشود برای من... برای تو...
"إنّا لله" ...
همین ها... همین دو سه تا کلمه را خدا فرستاده تا آدم را ببرد بنشاند وسط آغوشش. همین کلمه هایی که آب طمأنینه و صبر می ریزد روی آتش غم ها و ارتش غصّه ها. فقط کافی است زیر لب زمزه اش کنی. زمزمه اش کنی و بعد خیلی آرام تا آخرش بروی. تا همان جا که می رسد به "إنّا إلیه راجعون". همان جا که یادت می اندازد اصل و نَسَبت از کجا بوده، در کجا هست و به کجا باز می گردد...


.::.

[۱] یا ابن آدم! خَلَقتُ الأشیاء لاجلک و خَلقتکَ لأجلی/ مکیال المکارم، جلد یکم، صفحه ۳۷۳
[۲]  نهج البلاغه؛ خطبه ۱۳۶
[۳] المیزان، جلد اول
[۴] روضة المتقین، ج‏ ۱۳، ص ۱۹۵
۰۲ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۶ ۱ نظر
الف سین

اسباب دائمی رشد

بسم الله/



فکرش را بکن! آمد؛ جلوی راه پسر فاطمه (س) را سدّ کرد. عربده کشید. دلِ زنان و دختران را لرزاند. چه کسی باورش می شد که این ذَنبِ کبیر برسد به آن فوزِ عظیم؟ چه کسی فکر می‌کرد حُرّ، بشود حُرّ؟ شاید سِرّ حرّ شدنش در این نهفته باشد که ذنب کبیر، توبه ی اکبر می طلبد. هر چه گناه بزرگ، توبه از آن بزرگ تر...
فکرش را بکن! به اندازه‌ی یک عمر مشرک بودند. یک عمر شرک جلی و خفی کم نیست. بعد به نور پیامبر (ص) مؤمن شدند، توبه کردند و رفتند دنبال عمل صالح (مَن تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا/ فرقان ۷۰). یک عمر سیّئه، همه‌اش تبدیل شد به حسنه (یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ/ فرقان ۷۰). آدم یک عالمه شر داشته باشد؛ بعد به اعتبار غفوراً رحیماً (فرقان ۷۰) همه‌ی آن شرها یک شبه بشود خیر! یک شبه کوله‌بار پر از نخاله بشود کیسه‌ی زر! تمام ضایعات آدم بشود طلا! یک آن، آن‌که در قعر چاه است برسد به اوج ماه...

.:.

فکرش را بکن! یک بارِ مسئولیت عظیم را آورد گذاشت روی دوش اهل خیر. به تک‌تک‌شان گفت فکر نکنید یک کار خیری کردید، اجر عظیم انتظارتان را می کشد! دل‌هاتان را خالص کنید! خویشتنِ خویش را ثابت و محکم بگیرید! بگیرید که بعد از عمل، عملتان خراب نشود. که آلوده به ریا نشود. که تمام آن عمل صالح خالصی که فرستادید و رضایت مرا جلب کرد، تازه بعد از این فرستادن و جلب کردن، مسئولیت مراقبتتان را شروع می کند تا خرابش نکنید... که جز رضایت مرا نبینید و ننشینید به انتظار دیگران بر تحسین خویش! (ابتِغاءَ مَرضاتِ اللهِ/ بقره ۲۶۵). که خودتان را دو دستی بچسبید تا عملتان ضایع نشود. (تَثبیتًا مِن اَنفُسِهِم/ بقره ۲۶۵). که حساب ویژه در دلتان باز نکنید. نگویید ما که اهل خیریم، حسابمان جداست! که منّت نگذارید بر کسی (لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى/ بقره ۲۶۴). در کتابش پشت سر هم گفت و گفت... بعد هم از زبان امام (ع) طعنه زد بر پیکره‌ی نفس خوش‌خیال‌مان: «گناهی که از آن بدت بیاید، بهتر از کار نیکی است که تو را به خودپسندی وادارد. [۱]»
فکرش را بکن! آدم می‌آید ثواب کند، کباب می‌شود. یک کار خیر انجام می‌دهد و بعد باید تا آخر عمرش حواسش را جمع کند که کار خیرش ضایع نشود...

.::.

آدم متحیر می‌ماند از حکمت خدا... متحیر می‌ماند از گناه و ثواب، خیر و شر، سیّئه و حسنه، نیکی ها و بدی هایی که هر کدامشان بعد از به فعلیّت رسیدن، آماده ی تغییرند. مهیای اوج یا سقوط... ربّ کاملی است خدای ما. خیر را برای رشد آدمی خلق کرده. شر را هم حتی با تمام شرارتش زمینه‌ی رشد آدمی قرار داده. و این تویی که باید تمام عمر کمر همت ببندی به خراب کردن بدی ها و تثبیت کردن خوبی هات. اصلاً انگار بعد از عمل کار اصلی شروع می شود. اعمال خیر و شرّی که هر کدام بعد از به فعلیّت رسیدن، تا پایان عمر آدمی ظرفیت تکامل یا تضییع شدن دارند. چک سفید امضا که نداده! شرارت های ردیف شده ات را یک هو زیر و رو می کند و می شوی حُرّ. صالحاتت را هم یک هو به باد می دهد و می شوی بلعم باعورا [۲] (فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوین/ اعراف ۱۵۷).




.::.


[۱] نهج البلاغه، حکمت ۴۶، انتشارات دار الهجره

[۲] از علمای بنی اسرائیل که اسم اعظم خدا را می دانست و مستجاب الدعوه بود. اما به یک باره به ورطه ی سقوط کشیده شد.

۲۵ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۸ ۲ نظر
الف سین

اهل اشتیاق

بسم الله/


بِهِشان می گوید "مؤمن" [مِنَ الْمُؤْمِنِینَ]. خیلی هم با احترام ازشان یاد می کند. اواخر آیه هم حتی از پاداشی که می گیرند سخن می گوید [وَ کُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَىٰ]. اما مؤمنِ از نوع قاعد [الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ]. بعد با نهایت احترامی که برایشان قائل است، مؤمنانِ مجاهد را پُتک می کند و می کوبد توی سرشان [فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِینَ عَلَى الْقَاعِدِینَ]. 

دارم از مؤمنانِ قاعد حرف می زنم. مثل تمام آدم هایی که صادقانه دلشان برای ایران می تپد؛ برای اسلام می تپد. یک عالمه دغدغه دارند. قلب هاشان لبریز شده از درد و محبت مملکتشان. با گریه اش گریه می کنند و با خنده اش می خندند. امّا نشسته اند یک گوشه ی مملکت و قدم از قدم بر نمی دارند...
داستانِ مؤمنانِ قاعد، قصه ی اهلِ شوق است و حکایتِ مؤمنانِ مجاهد، حکایت اهلِ اشتیاق. آن چنان که ابوعلی دقاق در رساله ی قشیریه، شوق و اشتیاق را به وادی وصف می کشد:
"و گفت میان شوق و اشتیاق فرق است؛
شوق به دیدار بنشیند؛ و اشتیاق به دیدار برخیزد.
"

.::.

لَا یَسْتَوِی الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ وَ الْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ. فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِینَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِینَ دَرَجَةً. وَ کُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَىٰ. وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِینَ عَلَى الْقَاعِدِینَ أَجْرًا عَظِیمًا.
افراد با ایمانى که بدون بیمارى و ناراحتى از جهاد باز نشستند، با مجاهدانى که در راه خدا با مال و جان خود جهاد کردند یکسان نیستند. خداوند مجاهدانى را که با مال و جان خود جهاد نمودند بر قاعدان برترى بخشید. و به هر یک از این دو دسته (به نسبت اعمال نیکشان) خداوند وعده پاداش نیک داد. و مجاهدان را بر قاعدان برترى و پاداش عظیمى بخشیده است.
(مبارکه ی نساء، شریفه نود و پنجم)
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۴:۵۲ ۲ نظر
الف سین

برای خاطر تو ...

بسم الله/

می گفت هنوز قوم او نیامده اند که او نگران زمزمه می کند: "اُمّتی... اُمّتی..."؛ هنوز محشر به پا نشده که نگران می رود محضر خدا و می گوید: "امتم... امتم..."
می گفت از او بعید نیست. آخر رنج کشیدن شما را نمی تواند ببیند. زجر کشیدنتان را نمی تواند تحمل کند. نسبت به یکی یکیِ شما حریص است... [۱]

.::.

می گفت خدا خاطرش را خیلی می خواهد. خیلی بیشتر از همه ی همه ی همه. اصلاً همین "امّتی... امّتی..." گفتنش، خدا را خاطرخواهش کرده. می گفت خاطرخواهی خدا آن جا و آن روز خیلی به کار می آید. خاطرش آن قدر خواستنی است که خدا شروع می کند به بخشیدن امّتش. آن قدر به خاطر او می بخشد تا او راضی شود... [۲]

می گفت خوش به حالتان که پیامبرتان نوح (ع) نیست؛ ابراهیم (ع) نیست؛ موسی (ع) نیست؛ عیسی (ع) نیست...
خوش به حالتان که پیامبرتان محمد (ص) است.


+ می دانید یک آدمِ حریص کِی راضی می شود؟

.::.

[۱] عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ؛ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ... 
رنج های شما بر او سخت است؛ بر [هدایت] شما حریص است...
(مبارکه توبه؛ شریفه صد و بیست و هشتم)

[۲] وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی‌...
به زودی پروردگارت [آنقدر] به تو عطا خواهد کرد که راضى شوی!
(مبارکه ضحی؛ شریفه پنجم)
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۱ ۵ نظر
الف سین