بسم الله/


"إنّا لله" ...
از آن عبارت های کوتاهِ پر از آرامش. از آن ها که غبارِ نشسته بر آیینه ی دل ها از گردباد مصائب را پاک می کند. از آن آیه هایی که از میان جمع و کثرت بَرَت می دارد و تنها و بی واسطه می نشاندت پیش آن که تو را به وحدانیت خودش منتسب کرده. همان احدِ واحدی که خیلی وقت پیش گفته بود ای فرزند آدم! همه چیز برای تو و همه ی تو برای من [۱]. که وقتی همه ی تو برای من بشود، همه ی آن چه را که برای تو بود، برای من می خواهی. همان جایی که امیر بیان (ع) صراحتِ کلام را با چاشنی بلاغت تمام نثارمان کرد: "أنا أریدکم لله و أنتم تُریدوننی لأنفُسکم"؛ من شما را برای خدا می خواهم؛ در حالی که شما مرا برای خودتان می خواهید [۲].
"إنّا لله" ...
اصلاً انگار همین پنج شش تا حرفِ کنارِ هم نشسته، عصاره ی فلسفه ی خلقت اند که در جان واژه ها دمیده شده. انگار همین هایند که باورمان می دهند در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم. حروفِ تسلیمی که حضرت علامه (ره) را به وجد می آورند. و به وجد که می آیند با تمام وجود می نویسند: "ما مِلک خداییم و مالک حق دارد هر گونه تصرفى در مِلک خود بکند [۳]".
"إنّا لله" ...
دل آدم باز می شود با خواندن همین چند حرف. پشت آدم گرم می شود با اندیشیدن به همین چند حرف. آدم جان می گیرد به دیدن این حروف. تازه همین که جان تازه گرفتی، می آید و جانِ مضاعف به تو می بخشد: "مَن کانَ لله، کان اللهُ له [۴]". چه گواراست برای خدا شدن؛ و چه گواراتر آن که خدا برای کسی بشود. فکرش هم آدم را مست می کند. خدا... خدا بشود برای من... برای تو...
"إنّا لله" ...
همین ها... همین دو سه تا کلمه را خدا فرستاده تا آدم را ببرد بنشاند وسط آغوشش. همین کلمه هایی که آب طمأنینه و صبر می ریزد روی آتش غم ها و ارتش غصّه ها. فقط کافی است زیر لب زمزه اش کنی. زمزمه اش کنی و بعد خیلی آرام تا آخرش بروی. تا همان جا که می رسد به "إنّا إلیه راجعون". همان جا که یادت می اندازد اصل و نَسَبت از کجا بوده، در کجا هست و به کجا باز می گردد...


.::.

[۱] یا ابن آدم! خَلَقتُ الأشیاء لاجلک و خَلقتکَ لأجلی/ مکیال المکارم، جلد یکم، صفحه ۳۷۳
[۲]  نهج البلاغه؛ خطبه ۱۳۶
[۳] المیزان، جلد اول
[۴] روضة المتقین، ج‏ ۱۳، ص ۱۹۵