بسم الله/

گاز پاک کن را می پاشم به دیوار! دستمال را می برم بالایِ بالا. "زندگی" را پاک می کنم و می اندیشم به دو روز بودنش... به روزی که به سود من بود و به روزی که به زیانم. به روزی که سود رساندم به زندگی و به روزی که زیان زدم به حیاتم... می رسم به آخر سطر؛ به "خوشگذرانی"... پاک نمی شود. گازپاک کن را دوباره می پاشم به دیوار! خوشگذرانی پاک می شود؛ پاکِ پاک... چشم هام را می بندم تا پاک شدن اسم "علی" را نبینم. قلبم ولی حسش می کند؛ می بیندش...
چشم ها را باز می کنم. دستمال سر فلشی را دارد پاک می کند که انتهایش به جمله "نکرد هم که نکرد! طلبکار که نیستیم!" می رسد. فلش را برعکس با چشم هام دنبال می کنم. ابتدایش می رسد به "خدا جبران می کند!". زیر جبران را با چندتا خط پررنگ کرده ام. خنده ام می گیرد. نوشته ام خدا جبران می کند. بعد عین طلبکارها نوشته ام طلبکار که نیستیم! و طلبکارانه، طلبکار نبودن را با یک فلش به جبران کردن خدا نسبت داده ام...
چشم هام را دوباره می بندم. قلبم حسش می کند؛ می بیندش. چشم ها را باز می کنم. دوباره رسیده ام به اسم علی (ع). دلم نمی آید علی (ع) را پاک کنم. مخصوصاً وقتی با "ابوتراب" عجین شده باشد. زود گازپاک کن را می پاشم روی دیوار! همان سمتی که نوشته ام "من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا دشمنان مرا از این راه طعنه زنند..." راستی اگر یک روز از نظر علم از همه برتر باشم، دیگر دشمنان مرا از این راه طعنه نمی زنند؟ به همین ها فکر می کنم که می بینم دستمال رسید به اشعاری که روی قبر آیت الله بهاءالدینی دیده بودم: "وفدتُ علی الکریم بغیر زاد/ من الحسنات و القلب السلیم/ و حمل الزاد اقبح کل شیء/ اذا الوفود علی الکریم [۱]". چه قدر خوب که زاد و توشه بردن در محضر کریمان بی ادبی است... خوش به حال ما آدم ها که خدایمان کریم است. لابه لای حُسن ظنم به خدا، گاز پاک کن را می پاشم روی "کریم"! به دلم برات می شود "یا ایّها الانسان! ما غرَّکَ بِرَبّکَ الکَریم؟! [۲]" اشک هام به دنبال دلم می ریزند روی زمین. و بیمی که حالا جای امید را در دلم گرفته است...
به خودم که می آیم می بینم چیزی از توضیحاتم درباره "متّقی" و "بینش" و "شناخت" و "عبودیت" و "عشق" نمانده... چیزی از دعای پیامبر (ص) هم نمانده. چشم هام را می بندم و دعای پیامبرم را به فارسی زمزمه می کنم: "خدایا! مرا با فقر به سوی خودت غنی کن! و ما را با وهم غنی شدن از خودت و دست درازی به سمت غیر خودت فقیر مگردان!"... دعام که تمام می شود دوباره حسش می کنم. چشم ها را باز می کنم. دوباره رسیده ام به اسم علی (ع). دلم را یک دله می کنم و این بار گاز پاک کن را می پاشم روی "خاک". چشم هام را می بندم و دستمال را محکم می کشم همان جایی که نوشته ام "خاک باش؛ علی (ع) ابوتراب است." چشم ها را که باز می کنم یک خط روضه شب های جمعه ام را پیش چشمم می بینم [۳]. یادم می آید که امشب هم شب جمعه است... دوباره چشم ها را می بندم. گاز پاک کن را می پاشم روی دیوار. دست راستم را می گذارم روی سینه ام. چشم هام را می بندم و همان طور که با دست چپ دیوار را پاک می کنم می گویم "السلام علیک یا ابن فاطمة الزهراء"... چشم ها را باز می کنم. چیز زیادی نمانده. دستمال را می برم روی "أنین المذنبین أحبُّ إلیّ من تسبیح المسبّحین... [۴]". دلم گرم می شود. محبتش را توی دلم حس می کنم. دستم در پاک کردن قوت می گیرد. زود از روی "آنان که از درون نجوشیده اند، از بیرون پر خواهند شد" عبور می کنم و می رسم به آیه هام. وسطش نوشته ام "أشدُّ حُبّاً لله...[۵]". یک فلش از "والذین آمنوا [۵]" آمده روی "حُبّ" او؛ فلش دیگر آیه های والعصر را به محبتش آمیخته کرده. درست همان جا که بعد از خسران تمام انسان ها دم از ایمان زده: "الا الذین آمنوا...[۶]". فلش ها آمده اند و از دو طرف "الذین آمنوا" را برده اند وسط اشدّ حبّ خدا... وسط همان عشقی که هیچ وقت توی قرآن نیامده و انگار که همه جای قرآن هست...


+ پاکی های روی دیوار من حالا پاکِ پاک شده اند. دیگر اثری از دیوارنوشته هام نیست. اتاقم حالا تکانده شده. دلم ولی مانده است هنوز... آهای آدم های اهل خانه تکانی! عید دل تکانی هاتان مبارک!



.::.

[۱] بخشی از اشعار منتسب به حضرت امیرالمؤمنین (ع) که مشهور است روی قبر حضرت سلمان نوشته اند. ترجمه و داستانش را خودتان سرچ کنید تا حق مطلب ادا شود...

[۲] ای انسان! چه چیزی تو را به پروردگار کریمت مغرور کرده است؟!
مبارکه انفطار/ شریفه ی ششم

[۳] اگر دوست داشتید به وویس این پست [کلیک] گوش دهید.

[۴] ناله ی گناهکاران در نزد من محبوب تر از تسبیح تسبیح کنندگان است.
بخشی از یک حدیث قدسی؛ به نقل از مجموعه آثار شهید مطهری، ج ۲۳، ص ۵۵۰


[۵] مبارکه ی بقره/ شریفه ی صد و شصت و پنجم


[۶] مبارکه ی عصر/ شریفه ی سوم